|
مرا زمین گذاشته اند . در ساعت هفت صبح . در آخرین روز بهار...
|
صدای چرخ گوشت و مامان می آید . خدا هم هست . من شیری شیری لبانم رو بالش مانده و مامانم با چرخ گوشت . می گفت بخواب پسر کوچولوی مامان . بخواب عزیزم . بعد اولین و آخرین خواب مامانم امیدواری بیهوده ی گوشت چرخ گوشت و خواب نیامده ی من است . می گفت بخواب مامانی کوچولو و داشت با این کابوس دو ماهه و چرخ چرخ گوشت می خوابید . اگر می فهمیدم ... .
ناخن هایم را گرفتند تا به صورتم چنگ نیاندازم . خراش ندهم پوست لطیف را . دوباره ناخن هایم بلند می شود . می دانم...
دنبال قاتل ام می گردم . تو چاه مستراح یا هر کجای نمور . من مادرم را گم کرده ام و پدرم را . دنبال قاتل ام می گردم . قاتلی که داشت با بسته ای در دست فرار می کرد . آی...کاندوم های ضد اسپرم ! من دنبال قاتل ام می گردم... آفریدگارم... .
پایم را می گیرد . بلند می شود . بلندم می کند . در سطل را باز می کند . پلاستیک اش بوی آشغال می دهد . گریه می کنم . کهنه ام را نگه می دارد و خودم را پرت می کند تو سطل آشغال . من هنوز دو ماه ام است اما ذهن ام بوی گندیده گی می دهد . مادرم کهنه ی پر از کثافت را به سینه اش می چسباند .
داخل جعبه ای مادرم مرا می دزدد . از خودش . جایم را خشک می کند و می سپاردم به رودخانه . می فهمم . مادرم می خواهد پیش بابا های دنیا بخوابد و هی از گرما عرق کند . من را می گذارد توی جعبه و می سپارد به آبی که به آسیاب فرعون می ریزد .
- بگو مامان !
ـ مما مما...
- بگو بابا
- آبببب...
نمی دانم از بابا شروع می شدم یا از آب . مادرم فقط می خواست اسم اش را بگویم . همین راحت اش می کرد . گریه کردم . برایم آب آورد .
- بگو بابا...بگو...بگو...
ـ ببببببا آب...
گریه کردم .
سیب قرمز هم می خورد مادرم . سوره ی یوسف اش تمام شده نشده فوت اش می کند به سیب به این قرمزی . داد می زند : تموم شد...هوس انار دارم... مادر بزرگم سرک می کشد . چرخی که می زنم نوبت انار و دانه دانه است و خون . زیبا می شوم . می دانم می دانم می دانم... .
گفت : دستتان را برداريد لطفن ! دست اش را برنداشت . و آنقدر دست اش را برنداشت تا مادرم مجبور شد دوباره بگويد : دستتان را برداريد ! شكم باد كرده اش را تكان داد و دست پدربزرگ دست پدر دست شوهر و دست پسر از روي شكم باد كرده اش افتاد پايين . مادرم دستش را گذاشت روي شكم اش و گفت : پسرم...
مامان یه روز رفت تو خواب یه آقایی که داشت داد می زد . بعد اینقدر خواب اون آقاهه طولانی شد که مامان مجبور شد بیدار بشه . بعد حالش یه کم بد شد . آقاهه هنوز تو خواب مامان مونده بود . داد زدم " مامان! اون چیه که دارن فورو می کنن تو پشت اون آقاهه " آخه من هنوز می رفتم تو خواب مامانم و بر می گشتم تو دلش . مامانم نشنید . آقاهه داشت داد می زد و گریه می کرد . گفت " تو دختری یا پسر ؟ " گفت " تو مال منی . می دونستی اینجا چارتا دیوار آهنی داره ؟ " گفت " می ری به مامانت بگی وقتی این آقاها رفتن و میله شونو از پشتم درآوردن بیاد اینجا ؟ " وقتی برگشتم تو دل مامانم ، مامانم داشت گریه می کرد .
دوستم دارد . دوستم ندارد . دوستم دارد . دوستم ندارد . دوستم... . توی این خونابه هایی که می خورم دنبال یک سوال دیگر می گردم . بعدش هی می چرخم و به مادرم لگد می زنم . از داخل . از مادرم می پرسم . لایه لایه خون لخته ها را پس می زنم و می گویم دوستم دارد . دوستم ندارد . مجبورم داد بزنم از ضربه ای که به پشتم می خورد . دنیا وارونه است . ماه ها توی سیاهی خوابیده ام و حالا می پرسم : دوستم ندارد . دوستم ندارد . دوستم ندارد . دوستم ... .
دست چرخاندم . دهانم به سینه ی مادر بود . صدا از گلوی مادرم و از کنار گوش های من رد شد و رفت توی هوا . می گفتند داد زده و داد زده . من از خواب پریدم . دست چرخاندم . سینه ی مادرم خون آمد . از بالای پستان اش شره کرد و ریخت روی چشم های من . مادرم دیگر داد نمی زد . مشت اش گره کرده مانده بود . مرد ها کشیدن اش عقب . صدای داد مردم توی کوچه نمی گذاشت بخوابم . همه داد می زدند و مشت هایشان گره شده بود . مادرم مرده بود . مادرم داد می زد . مردم داد می زدند . من داشت گریه ام می گرفت .
سه ماه نشست . بعد سرش را گذاشت روی دست های مادرش . مادربزرگ مادر را بلند کرد و انداخت توی ماشین آقاهه . بعد هم باهاش خداحافظی نکرد . آمد تو . سه ماه گذشت . مامان گفت این هم بچه...
گفتم . داد زدم . يا گريه بود و جيغ . مادرم مي گويد هر چي تو مي گويي . بيا بيا . بعد دست مي كند و پيرهن گلدارش را بالا مي زند . حرف كه نمي زنم . يعني او گفت حرف نزن . گفت اين هم از بابايت . از پيش دكتر بر مي گرديم و مادرم دست هاش زير پاهام و خسته و داد مي زند در بست . دوستش داشتم . قبل از اينكه بيايد بگويد حرف نزن .
زبانم را مي گذارم روي لثه هام و مادرم از جوب مي پرد . دو تا دندان بالايي . گفتم مادر اين منم ؟ نشنيد . گفت جيش كردي و پدرم آمد تو . دست برد زير سينه هاي مامان . بعد گفت كه من ديوانه شده ام . گفت خفه كند مادرم اين كره خر را . به مادرم مي گويم اين همان بابايي نيست كه . آآآآآخ . بعد زبانم كنده مي شود و مي افتد زير پاهام . اد... ادد... . مادرم مي گويد كه هيچ چيز نيست كه اين بچه نفهمد . دارد حرف زدن ياد مي گيرد . بلد شد . پتو را كشيد رو خودش . از اين بابا خجالت مي كشد .
اما اين داستان بزرگ تر از من بود...
می خواند و می خواند مادرم . تا چشم هام سنگین شوند و خوابم ببرد . بعد کتاب را می بندد و می رود که بخوابد . این کار هر شب اش است تا وقتی من بزرگ شوم . اما امشب نمی داند پینوکیو چطور تمام می شد . چشم هایم را می بندم تا مادرم برود و زودتر بخوابد .
دست می کنم توی حلق مادرم . پستانکم را بیرون می کشم . مادرم شروع می کند به جیغ کشیدن . با چشم های خواب آلود به دست هام نگاه می کنم . دل مادرم هری از دست هام می ریزد پایین . پستانکم را از کنار پاش برمی دارد و می گذارد توی دهنم تا خفه شوم . می خندم . با پام زیر ناف اش را می مالم . مادرم می نشیند . من خوابم می برد . مادرم همچنان زیر ناف اش را می مالد . پستانک از دهانم می افتد .
صدای چرخ خیاطی نمی گذارد بخوابم . هوای سرد از زیر در می خورد به پهلوی لختم . می خواهم بغلتم ، نمی توانم . مادرم از دور داد می زند " قربون اون دستای کوچولوت برم من " . ناخوداگاه لبخند می زنم روی لبهای دو ساله ام . مادرم برای عروسک های آقای اسباب بازی فروش لباس های کوچک درست می کند و به من شیر می دهد . صدا می کنم " مممما ما..." می خوابم شبیه عروسکی که همیشه پشت ویترین آقای اسباب بازی فروش است . خوابم می برد . از خواب می پرم با صدای قِرر ِ چرخ خیاطی . مادرم خوب است .
مادرم عرق کرده می آید توی اتاق . لباس هاش را سریع درمی آورد . من گوشه ی اتاق خواب رفته ام و فکر می کنم باید خودم را خیس کنم . مادرم چارپایه ی چوبی را می گذارد وسط اتاق . آب سفید رنگی از وسط پاهاش شره می کند روی ران هاش . من دست هام را توی هوا تکان می دهم و فکر می کنم باید گریه کنم . ماردم روی چارپایه می ایستد و من چقدر دوست دارم توی بدن لخت اش بخوابم و شیر بخورم . طناب را می اندازد و گره اش می زند . چارپایه می افتد . تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی... .
مادرم مرده بود و هنوز نوک سینه هاش طعم سیگار می داد . پنکه می چرخید . من گوشه ی اتاق خوابیده بودم و مادر بزرگ تا آمدن آمبولانس بالای سر مادرم قرآن می خواند . داشتم گرسنه می شدم و بیدار .
سطحی سفید . تمیز و لیز . با سوراخی که در انتهاش قرار داشت . سطح ، فرورفتگی ای می نمود که اطرافش کمی بالا آمده بودند . خیس بود . مادرم یک پاش را گذاشت این ور و یک پاش را گذاشت آن طرف . مرا چهار ماهه آبستن بود . پرت شدم توی سوراخ انتهای سطح سفید .
مادرم خوابیده بود و صورتش جمع شده بود توی هم . داشت فریاد می کشید و صداش نمی آمد . ملافه ی روی تخت را توی مشت هاش جمع کرده بود و می کشید . دکتر سرم را گرفت و بیرونم کشید . با طنابی خودم را بسته بودم به دنیایی که دوستش داشتم . بوی مهبل زنی می آمد که باز شده و خون آلود بود . دکتر سر و ته گرفت مرا و ضربه ای به پشتم زد . صدا از هیچ کس در نمی آمد حتی از مادرم که از هوش رفته بود و حتی از من که داشتم گریه می کردم . دکتر گفت : " زنده س . " هرچقدر داد زدم که بگویم دارد دروغ می گوید ، کسی صدایم را نشنید . ساعت هفت صبح بود .
می خواستم بغلتم . پاهایم را بلند کردم توی هوا و تکان دادم . نمی شد . شروع کردم به سر و صدا . خانه شلوغ بود . کمرم درد گرفته بود . مادرم داشت کنار بقیه برای مسجد سبزی پاک می کرد . صدام به مادرم نرسید . داشت خوابم می برد . زنی از کنارم گذشت و دستم را لگد کرد . مادرم هنوز نمی شنید .
زیر گلوی عرق کرده ام را مادرم فوت می کند . فوت بوی الکل می دهد . خوابم که می برد، بغلم می کند و می گذاردم روی تخت . مادرم حالا حسابی عرق کرده .
توی خواب و بیداری ، گه ی که از شیر مادرم درست می شود را توی پوشکم خالی می کنم . ظهر ها عادت کرده ام به عاروق بعد از شیر . من از دنیای مادر و پدرم متنفرم .
لا لا لا لا گل پونه... . نخ ، یک سر اش بسته به پای مادر بزرگ و یک سر دیگرش بسته به پارچه . پارچه بسته شده به دو ستون میان اتاق و من ، رویش خواب. مادر بزرگ با صدای پیر خش دارش می خواند تا بلکه من خوابم ببرد. نمی برد. پایش را هر بار تکانی می دهد . نگاه سقف می کنم و گاه گاهی سرم را می چرخانم طرف مادربزرگ. لالایی می خواند و اشک می ریزد . مادر دو روز است نان به خانه نمی آورد. فقط اندازه ی شیری که جای شیر خودش را بگیرد . دستانش همیشه خسته اند و نانوا هم دیگر به جای پول، بوسه نمی گیرد. سینه های اش از وقتی شیرندارند، بوی دهان مردها را می دهند.
خواب بودم و گرم. انگار که یکهو خورشید را بگذارند پشت چشمانم، نور شدیدی را احساس کردم. دیگر راحت نبود. نمی دیدم. انقدر که نور زیاد بود. گوش کردم. " باز کنین". گوش کردم باز. مادر پاهایش را باز کرده بود انگار. جمع شدم توی خودم. هوای سردی داخل شده بود و چرخ می زد. خانم دکتر چراغ قوه اش را خاموش کرد. " بلن شین" . حالا دوباره خوابم می برد.
دستم را گذاشته ام زیر صورتم. آب از دهانم راه افتاده. می غلتم. لبخند می زنم و لبانم می جنبد روی هم. نفسی بلند می کشم. مادر می غلتد روی من. دارم خواب خدا را می بینم.
خواب دیدم که شش ماهه سقط شده ام . و پدرم مرا می برد تا خاکم کند . توی بیابانی دور افتاده و گم که احتمالا بعدها یادش نیاید که من آنجایم . بیدار شدم . زیر خروارها خاک بودم و دلم برای کله ی کوچکم می سوخت .
دوست مادرم سینه های بزرگی دارد . هر وقت می آید اینجا تا با مادرم حرف بزند ، من فقط به سینه هایش نگاه می کنم . یک بار هم که بغلم کرده بود ، دستم را هل دادم توی یقه ی بازش . یک بچه ی تقریبا اندازه ی من هم دارد . گاهی اوقات حسودی ام می شود که او از آن پستان ها شیر می خورد . پستان های مادرم را دوست ندارم . کوچکند و شل . دوست دارم بچه ی دوست مادرم بمیرد . من می خواهم روی سینه های او بخوابم .
دست هام را می کنم توی سوراخ دماغم و می دوم دنبالش. فرار می کند. از این خانه به آن خانه. لیز می رود. گیرش می آورم. بیرون می آورم و نگاهش می کنم. می مالمش زیر بالش. می خوابم. چند روز بعد حتما از مادرم کتک خواهم خورد.
دو روز است که مریضم. از وقتی سر از مهبل مادر درآوردم. آب کیسه خورده ام. یعنی شنیدم که گفتند دکتر مادرم ناوارد بوده. رحم اش را درآوردند ولی دوام نیاورد. جفتم چسبیده بود به رحم اش. رحم اش خانه ی من بود. خانه ی من خرابش کرد. مادرم مرد.